فرهنگی


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام علی آل یس سلامی چو بوی خوش آشنایی به وبلاگ صبح امیدخوش آمديد
حكايت تنها بازمانده ي يك كشتي
نویسنده : خدیجه
تاریخ : پنج‌شنبه 21 آذر 1392

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره
 
دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را
 
نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از
 
کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
 
 
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
 
تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه
 
از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به 
 
آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و
 
اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
 
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از
 
خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
 
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
 
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


آمار مطالب

:: کل مطالب : 1363
:: کل نظرات : 3317

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 23

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 17
:: باردید دیروز : 50
:: بازدید هفته : 323
:: بازدید ماه : 834
:: بازدید سال : 834
:: بازدید کلی : 834

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران