سر میز صبحانه به زهرا گفتم: شاگردمو یادته؟!
گفت : کدوم؟ شما ک شاگرد زیاد داری
گفتم :فاطمه رو؟ که حالش بد بود و بهم پیام داد که توو دی ماه اونم امتحانای دی باید عمل کنه
گفت:خب!!چی شده؟!اتفاقی براش افتاده؟!
گفتم بهم پیام داد و گفت پدر مادرم با دکتر چونه می زدن که یجوری منو عمل کنن که جای بخیه هام نمونه! دختر بچه س و ....... اخه یه توده البته میگن خوش خیم بین معده و امعا واحشاممه ک باید جراح اونو از بین اونا بیرون بکشه! دکترا هم به پدر مادرم گفتن: به جای اینکه قکر جای بخیه ها باشین به این فکر کنین که دخترتون زنده از اتاق عمل بیرون میاد؟!!!
تازه پدر ومادرم و خودم متوجه شدیم که عمل سختی دارم
زهرا همچنان محو حرفای من بود اما باچهره درهم که ادامه دادم: یکبار هم عمل کرده بخاطر درد شدیدی که داشت الان خداروشکر اصلا درد نداره ولی دکترا گفتن باید حتما و خیلی زود عمل بشه!
تا اینجا رو زهرا خوب یادش بود!
چهره ی زهرا همچنان درهم بود و ناراحت
بخاطر عمیق بودن احساساتش سعی میکنم کمتر از مشکلات شاگردام براش بگم
واز طرفی گاهی بخاطر قولی که بهشون میدم و بخاطر وظیفه رازنگهداری؛ نباید خیلی چیزا رو به کسی بگم
اما این بار فرق می کرد
فاطمه ازم قولی نگرفته بود و سر یک سری مسائل لازم بود به زهرا بگم!
خبر بد دادن همیشه برام سخت بوده اما این بار میخواستم خبر خوب به زهرا بدم ولی نمیدونم چرا اینقدر سخت بود!
دیگه تحمل صورت محزون زهرا رو نداشتم
گفتم : نذاشتی اصل مطلبو بگم!!تا اینجا رو که میدونستی
زهرا با نگرانی خاصی گفت: لابد .... لابد ... وای نه!
گفتم نه عزیزم!
مادر فاطمه رفته بود مشهد ،پابوس امام رضا
اتفاقا برخلاف روزای دیگه در حرم باز بوده
فاطمه پیام داد
و بعدش چند تا از این شکلکهای گریه !چه میدونم ایموجی های داغون کننده گریه برام فرستاده بود
اولش فکر کردم به نمره امتحان دینی اعتراض داره ؛چون گفته بودم هرکسی به نمره ش اعتراض داره ؛بهم پیام بده
فاطمه درسش عالی بود
با حال بدی که داشت و با وجود اینکه قرار بود دی ماه زیر تیغ جراحی بره هر کسی دیگه ای بود اصلا روحیه درس خوندن نداشت !اما نمره خوبی گرفت!
جرات کردم و صفحه شو باز کردم
گریه های وروجکای کوچولو (ایموجی) گریه شوق بود ؛خبر خوبی بود !خبر لطف و عنایت همیشگی امام رئوف
فاطمه شفا گرفته بود .
اصلا بذارین عین پیام فاطمه رو براتون بذارم:
سلام خانوم ............
خبر خوشی دارم براتون ، کلللللل فامیلمون همه از شوکه شدن و خوشحالی حتی مرداشونم داشتن گریه میکردن بخدا ، مامانم جمعه رفت مشهد که دعا کنه عملم خوب انجام بشه تاقبل از اینکه مامانم بیاد درب حرم بسته بود تا وارد حرم شد کار خدا باز کردن قشنگ رفت دم ضریح ، خیلی دعا کرد بابامم بیمارستان بود امروز مدارکو برده بود پیش دکترم تا دوباره بررسی بشه ، قبلش بهمون گفته بودن که اگر شما به فکر جای بخیه و زخمشین که میگین دختره بده ما تو فکر اینیم که زنده برمیگرده از عمل یا نه چونکه عمل سنگینیه و باید سه تاعضو مهمشو که کنار توده هست برداریم بابام امروز اومد و گفت دوباره ازمایشات جدیدتو بررسی کرد دید و گفتش که یه امپولی هست که باید بزنه و اون باید تو دوهفته بدنش مواد امپولو جذب کنه اون وقت عمل خیلیییییییییی سبک میشه و ترسی نداریم و بجای سه تاعضو یه عضو رو برمیداریم و اصلا نیازی به برش روده ها و لوزالمعده نیست تازه بعد امپولم باید بررسی بشه شاید اصلا عملم نخواد ، امشب خیلیییییی جیغ زدم از خوشحالی شفامو داد امام رضا ، قبل رفتن مامانمم اومد تو خوابمو داشت بهم میخندید و پشت سرش داشتم نماز جماعت میخوندم ، حالا مامانم از خوشحالی شفای من میخواد بگه که نقاره بزنن، چونکه بعد عمل معلوم نبود چی میشد.
زهرا اینقدر خوشحال شد که نه حد داره و نه حساب دقیقا عین شما خواننده بزرگوار و محترم!
شماره فاطمه رو از مونا نماینده کلاس گرفتم و بدون معطلی بهش زنگ زدم.
آهنگ پیشواز گوشی فاطمه ، شعر معروف حاند زمانی و هلالی بود .
به حال و هواش غبطه خوردم .
خیلی دلم میخواست پیشش باشم و سر و روی پر لز نورایمانش و بوسه بارون کنم.
پیامهای خودم و فاطمه رو داشتم مرور میکردم
توو این جند ماه اصلا گله و شکایتی نداشت
با ادب و احترام و مهربونی و صبوری پیامهامو جواب می داد.
البته یک جا شاکی بود!!
اونم اوایل شروع بیماریش
روزی که تاخیر داشت و دیر سرکلاس حاضر شد
وقتی دلیل تاخیر و پرسیدم جواب داد :
خانم جان باور کنید اینقدر حالم بد بود که حتی نتونستم دیشب نماز غفیله مو بخوونم!
تقیدش به نماز غفلیه اونم درشرایطی که بعضی از جوونها ،چندان به نماز یومیه اهمیت نمیدن؛ تحسین برانگیز بود.
فاطمه از همون اول یقین داشت که خوب میشه و هرگز نا امید نشد.
و امام رئوف و مهربون با یک لبخند رضایت بخش که به عالم و آدم میارزه دوباره فاطمه رو به پدر و مادر و دوستانش بخشید.
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4