فرهنگی


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام علی آل یس سلامی چو بوی خوش آشنایی به وبلاگ صبح امیدخوش آمديد
حكايت عاقبت انديشي
نویسنده : خدیجه
تاریخ : پنج‌شنبه 17 اسفند 1391

 

عاقبت‌اندیشی
 
پیرمرد زرگری به دکان همسایه زرگر رفت و گفت : ترازویت را به من بده تا این خرده‌های طلا را وزن کنم.
 
همسایه‌اش که مرد دوراندیشی بود گفت: ببخشید من غربال ندارم.
 
پیرمرد گفت: من ترازو می‌‌خواهم و تو می‌گویی غربال نداری، مگر کر هستی؟
 
همسایه گفت: من کر نیستم، ولی درک کردم که تو با این دست‌های لرزان خود چون خواهی خرده‌های زر را به ترازو بریزی و وزن کنی .
 
مقداری از آن به زمین خواهی ریخت، آن وقت برای جمع‌آوری آنها جاروب خواهی خواست و بعد از آنکه زرها را با خاک جاروب کردی.
 
آن وقت غربال لازم داری تا خاک آنها را بگیری، من هم از همین اول گفتم که غربال ندارم.
 
به قولی مولوی :
 
هر که اول بنگرد پایان کار               اندر آخر، او نگردد شرمسار
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


آمار مطالب

:: کل مطالب : 1363
:: کل نظرات : 3317

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 23

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 17
:: باردید دیروز : 50
:: بازدید هفته : 323
:: بازدید ماه : 834
:: بازدید سال : 834
:: بازدید کلی : 834

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران