فرهنگی


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام علی آل یس سلامی چو بوی خوش آشنایی به وبلاگ صبح امیدخوش آمديد
خداهمیشه مهربان است
نویسنده : خدیجه
تاریخ : پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحلی در جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

تا اینکه پس از مدتی سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد

و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود،

از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:

« خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.

كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند:

"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


آمار مطالب

:: کل مطالب : 1363
:: کل نظرات : 3317

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 23

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 7
:: باردید دیروز : 50
:: بازدید هفته : 313
:: بازدید ماه : 824
:: بازدید سال : 824
:: بازدید کلی : 824

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران