راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند:
شما که بیایید خون به پا می کنید،جوی خون به راه می اندازید
و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور شما ترساندند.
ما از همان کودکی، شما را دوست داشتیم.
با همه فطرتمان به شما عشق می ورزیدیم و
با همه وجودمان بی تاب آمدن شما بودیم.
عشق شما با سرشت ما عجین شده بود و
آمدنتان ، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما …
اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان ، وقتی که شما بیایید.
همه، پیش ازآنکه نگاه مهرگستر و دستهای عاطفه شما را توصیف کنند،
شمشیر شما را نشانمان دادند.
آری ، برای اینکه گلها و نهالها رشد کنند،
باید علفهای هرز اندک را وجین کرد
و این جز با داسی برنده و سهمگین ، ممکن نیست.
آری ، برای اینکه مظلومان تاریخ ، نفسی به راحتی بکشند،
باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران اندکی که در زمان ظهور حاضر به همراهی شما نیستند و
توبه نمی کنند را به خاک مالید .
و اینها همه ، همان معجزه ای است که تنها از دست شما برمی آید و
تنها با دست شما محقق می شود.
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که شما بانی آنید .
آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.
کسی به ما نگفت که آن ساحل امید ، چگونه ساحلی است؟!
کسی به ما نگفت که وقی شما بیایید:
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...