فرهنگی


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
سلام علی آل یس سلامی چو بوی خوش آشنایی به وبلاگ صبح امیدخوش آمديد
تقلاي پروانه
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : پنج‌شنبه 21 آذر 1392

 

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد .
شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.
ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند.
آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند
 
. آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .
 
نظرشما چيست؟؟

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان سه مهمان ناخوانده
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : پنج‌شنبه 21 آذر 1392

 

خانمي ۳ پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت:
ما هر ۳ با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت:
 من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است.
حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: 
ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟
خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت:
برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: 
من فقط عشق را دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت:
اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.هر جا عشق باشد.موفقيت و ثروت هم هست!  
 
حتما اولین برداشت شما از این داستان اهمیت عشق هست اما من میخوام برداشت دیگه ای از این داستان بکنم و اون این هست که : 
«برای به دست آوردن هر چیز باید از چیزی گذشت و آن را از دست داد

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
حكايت تنها بازمانده ي يك كشتي
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : پنج‌شنبه 21 آذر 1392

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره
 
دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را
 
نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از
 
کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
 
 
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
 
تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه
 
از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به 
 
آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و
 
اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
 
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از
 
خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
 
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
 
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
معاوضه سفيهانه !!!
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : پنج‌شنبه 21 آذر 1392

 

سفیهی طلا رابا مس عوض کرد.
 
دلیلش را پرسیدند ، در جواب پاسخ داد : چون رنگش سرخ تر بود!
 
[ خدا کمکمان کن رنگ و لعابهای دنیا فریبمان ندهد ؛ که مبادا طلای عقبی را به مس دنیا بفروشیم  ].

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
توبه جوان گناهكار
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : پنج‌شنبه 21 آذر 1392

 

توبه جوان گناهكار
 
نجيب الدين نقل فرموده است :
 
 يك شب در قبرستان بودم ، ديدم چهار نفر مى آيند و يك جنازه روى دوش دارند. من جلو رفتم
 
و به آوردن جنازه در آن وقت شب اعتراض كردم و گفتم به نظر مى رسد كه شما انسانى را 
 
كشته ايد و نيمه شب قصد دفن آن جنازه را داريد تا كسى از اسرارتان سر در نياورد.
 
گفتند: آى ، گمان بد نكن زيرا مادرش با ماست . ديدم پيرزنى جلو آمد، گفتم اى مادر، چرا
 
نيمه شب جوانت را به قبرستان آورده اى ؟
 
گفت : چون جوان من معصيت كار بود و خودش چند وصيت كرده است .
 
اول : چون من از دنيا رفتم طنابى به گردنم بى انداز و مرا در خانه بكش و بگو: خدايا اين همان 
 
بنده گريز پا و گناهكارى است كه به دست سلطان اجل گرفتار شده او را بسته نزد تو آورده ام 
 
به او رحم كن .
 
دوم : جنازه ام را شبانه دفن كن تا كسى بدن مرا نبيند واز جنايات من ياد نكند تا عذاب شوم .
 
سوم : اين كه بدنم را خودت دفن كن و در لحد بگذار كه خداوند موهاى سفيد تو را ببيند و به
 
من عنايتى فرمايد و مرا بيامرزد، درست است كه من توبه كرده ام واز كرده هايم پشيمانم ولى 
 
تو اين وصيتهاى مرا انجام بده .
 
 وقتى كه جوانم از دنيا رفت ، ريسمانى به گردنش بستم و او را كشيدم . ناگهان صدايى بلند 
 
شد و گفت : الا ان اولياء الله هم الفائزون ،
 
 با بنده گنه كار ما اين طور رفتار نكن ما خود مى دانيم با او چه كنيم . 
 
خوشحال شدم كه توبه اش پذيرفته شده و او را به طرف قبرستان آوردم .
 
من از پيرزن خواهش كردم كه دفن پسرش را به من واگذار كند. او هم اجازه داد بدن را در قبر 
 
گذاشتيم همين كه خواستم لحد را بچينم ، آيه اى را شنيدم كه : (الا ان اولياء الله هم الفائزون )
 
از اين جريان نتيجه گرفتم كه توبه جوان گناهكار مورد قبول واقع شده است و خداوند دوست 
 
ندارد بنده گناهكارش كه توبه كرده ، مورد اهانت قرار گيرد.
 
پيشوايان معصوم در روايات خود سفارش زيادى به توبه در ايام جوانى كرده اند كه در اينجا 
 
بعضى از احاديث را مى آوريم:
 
جوانى و توبه در روايات  
 
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايند:
 
ما من شى ء احب الله تعالى من شاب تائب 
 
هيچ كس پيش خداوند محبوب تر از جوان توبه كار نيست .
 
شاب تا ئب اجره كاجر يحيى بن زكريا. 
 
پاداش جوان توبه كننده چون اجر يحيى بن زكرياى پيامبر است .
 
و حضرت على عليه السلام نيز مى فرمايند:
 
ستة اشياء حسن و لكنها من احسن ... و التوبه حسن و هى من الشباب احسن 
 
شش چيز نيكو است وليكن از شش كس نيكوتر است ، از جمله : توبه نيكوست و لكن توبه از 
 
جوانان ، نيكوتراست .
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به ياد همه فرزندان شهيد
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : دوشنبه 18 آذر 1392
همه نوشتند بابا آمد اما من نوشتم بابا رفت ...
همیشه از همان اول که اسم بابا می آمد بغضم می ترکید و گریه می کردم .
مثل روزی که تو دیکته می گفتی و من نبود بابا را آه می کشیدم .
خانم یادت می آید وقتی بغلم کردی چقدر اشک ریختم ؟!
یادت می آید گفتی : نباید گریه کنی چون بابا ناراحت می شود ؟!
من هم قول دادم که هر وقت اسم بابا آمد انقدر گریه نکنم ...
خانم معلم اجازه ؟! می شود یک چیزی بگویم ؟؟ راستش می خواستم
اعتراف کنم ...
خواستم بگویم من به قولم وفا نکردم. آخر می دانید سخت است
اسم بابا بیاید و من دلتنگ نشوم .
سخت است اسم بابا بیاید و چشمانم بارانی نشود ...
خانم معلم هنوزم که هنوز است بعد از 23 سال هر وقت اسم بابا می آید
مثل روزهای کلاس اولم که تو دیکته "بــابــا آمـــد" را می گفتی ، گریه ام می گیرد .
هنوزم که هنوز است هر وقت بابای زهرا و سارا و مرضیه را می بینم
گریه ام می گیرد !!
بین خودمان باشد اما من دلم بابا می خواهد . بزرگ شده ام قبول اما
بدون بابا بزرگ شدن سخت است درست مثل درس غذای لذیذ آخر کتاب
که هیچ وقت یاد نگرفتمش ...
 
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
باران نور
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392

باران نور 

بوی باران نور می آید 
بوی خوب حضور می آید
صبح آدینه ای که در راه است 
مردی از جنس نور می اید 
قاصدک ها به ما خبر دادند 
منجی از راه دور می آید 
عیسی از آسمان به پا بوسش 
موسی از کوه طور می آید 
پرسش تلخ عاشقان این است 
کی زمان ظهور می آید

علی دینی پور


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
امام زمان آوردنی نیست بلکه..............
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392

ممکنه منتظر مهمان عزیزی بود ولی مهیای پذیرش او نبود ؟!

 

البته که غیر ممکنه !

افسوس که ما " غیر ممکن "  رو ممکن ساختیم و " ممکن " رو غیر ممکن ...

در جايي چه زیبا نوشته شده بود که :

" امام زمان آمدنی نیست ، بلکه آوردنی است. "

و این جمعه هم گذشت ...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چادر یاجلد!!!
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392

یه روز یه دختر با حجاب می ره دانشگاه

یکی از دوستای  بی حجابش می خواد مسخرش کنه

می گه تازه گی ها  دیوانه ها خودشون رو جلد می کنند

همه می خندند دخترباحجاب در جوابش می گه

تا حالا دیدی  رو پیکان 48 چادر بکشن؟

این بار هم می خندند اما این بار....

 javanenghalabi - hejab 3

       

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان معلم و بچه ها
نویسنده : tajbakhshiyan1
تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392

داستان معلم و بچه ها

معلم يک کودکستان به بچه های کلاس گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکی بردارند

و درون آن به تعداد آدمهايی که از آنها بدشان می آيد،

از هر میوه ای که دوست دارند بريزند و با خود به کودکستان بياورند.

فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند.

در کيسه بعضی ها دو,بعضی ها سه،و بعضی ها پنج,میوه بود

معلم به بچه ها گفت:

تا دو هفته هر کجا که می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند.

روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی میوه های گنديده.

به علاوه،آن هايی که میوه های بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند.

پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسيد: از اينکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد؟

بچه ها از اينکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی،اين چنين توضيح داد:

اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد

و همه جا با خود مي بريد.

بوی بد کينه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنيد.

حالا که شما بوی بد میوه ها را فقط برای دو هفته نتوانستيد تحمل کنيد...

پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟

                   با همدیگر دوست باشیم برای همیشه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1363
:: کل نظرات : 3317

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 10
:: تعداد اعضا : 23

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 229
:: باردید دیروز : 820
:: بازدید هفته : 1589
:: بازدید ماه : 2975
:: بازدید سال : 6688
:: بازدید کلی : 6688

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران